شرایط

درخواست حذف این مطلب

اصلا مغزم کار نمیکنه بتونم تیتر خوبی برای این پست بنویسم دارم خودمو وادار به حرف زدن میکنم شاید این بغض گره شده در گلویم بشکند، شرایط سختی را اینروزا می گذرانم مانند آنموقع که بزرگوارت را از دست داده بودی

فکر نمی تا این حد مزاحم زندگی ات هستم

خوب رفتی

خدا بهمراهت

تو لاقل مراقب خودت باش

کمرم ش ت با رفتن عزیز دلی که مایه دلگرمی ام بود

خدا رحمتش کند روحش شاد

من هم هر روز به رفتنم فکر میکنم دلم آسایش و آرامشی ابدی می خواهد

یک خواب قشنگ و طولانی، درست مثل همان خواب هایی که من هستمو تو و بین الحرمین، یا من هستمو تو و مسجد جمکران، یا اینکه نه، من هستمو تو و صحن آینه ...



نمیشود دلتنگت نبود

درخواست حذف این مطلب

آری نمیشود دلتنگت نبود که تو تمام جان منی

جانی که دیگر رمقی برایش نمانده و با مرور خاطراتش سعی میکند به خودش امید بدهد که عشق هنوز هست، هنوز میشود به واسطه داشتن ا یر عشق به زندگی دلگرمتر نگاه کرد

زمانه سختیست، بسیار سخت


شاعری اینست جان کندن میان واژه ها

واژه هایی که دل عاشق رسوایش شده

دردیست درد عشق که هیچ طبیبش نیست

درخواست حذف این مطلب

امروز بقدری دلتنگت بودم که کلا مثل برج زهرمار شده بودم سر کارم با همه تنش داشتم با رییسم دعوام شد گفتم دیگه تو این دفتر نمی مونم نمیتونم با شما کار کنم

رییسم چشماش باز مونده بود طفلی نمیدونست چی بگه، به داد بیدادش ادامه بده یا بگه نرو بدون تو گروه میپوکه

حال خودمم بد بود حتی هنوزم نرمال نشدم تپش قلب دارم الکی اشک میریزم بغض میکنم مدام میخورم بازم احساس گرسنگی دارم، اصلا تا حالا خودمو این مدلی ندیده بودم انگار دارم سکته میکنم از بس درونم پر از خشم هستش

هی صلوات میفرستم اما آروم نمیشم

نمیدونی چقدر آرامش دارم

درخواست حذف این مطلب

خداروشکر که برای همیشه رفتی و برای همیشه از زندگیت میرم

بابا رفت جواب آزمایشمو گرفت

جواب ازمایش

درخواست حذف این مطلب

فردا بعدازظهر جواب آزمایش پاتولوژیکم امادست، اما نمیخوام برم بگیرمش، اصلا تصمیم گرفتم دیگه هیچ بیماری رو پیگیری نکنم دیگه وقتشه همه چی تموم بشه

دیگه امید برام موضوع مس ه ای شده دیگه زندگی برام جذ ت نداره، دلم نمیخواد زندگی کنم میخوام تموم بشه، خیلی خسته شدم از تمام ناکامی هام از تمام بدو بدوهام از تمام رنجها و سختیهام از تمام بی مهریها، خسته ام، خیلی خسته ام


امروز رفتم بلاگت کلی برات حرف نوشتم اما ثبت ن ، آ ین کامنتی که نوشتمو اینجا ثبت میکنم تا یه مجموعه بی نظیری از تمناها و رنجهام داشته باشم

سلام، بعد از مدتها نوشتی و باز هم به سکوت رسیدی تلگرامتم که لست سینتو بستی نمیتونم ببینم حضورتو، لاقل اونو کاریش نمیداشتی گاهی میدیدم هستی میگفتم الهی شکر سلامته،چرا اینکارو کردی فکر کردی بازم به خطر میفته بازم میشم روحو جانت، نمیدونم چرا اینقدر دلت میخواد عذابم بدی، حالا که تا این حد ازت بیخبر قراره بمونم بزار برای همیشه همینطور باشه اتفاقا انگار کار خوبی کردی، یه روزم که من نباشم دیگه نمی فهمی که نیستم، پیشاپیش یلدات مبارک، انشالله در کنار خانوادت لحظات شادی داشته باشی به سلامتی

جات خیلی خالیه

درخواست حذف این مطلب

اما گوشه ای از قلبم همیشه به یادتم

خدانگهدارت

احترام به پدر و مادر

درخواست حذف این مطلب

امشب به این نتیجه رسیدم که خوبست بزرگترها، پدر و مادرها هم احترام خودشونو نگهدارن، خدا خودش شاهده که من چقدر احترام والدین داشته و دارم اما امشب بقدری از پدرم ناراحت شدم که از وقتی رفته مدام دارم بغض میکنم و اشکهایم روان است تا یادم می آید از وقتی توانستم کمک حال خانواده ام بوده ام و به هیچ خواسته پدرم نه نگفتم ولی امشب احساس چقدر احمق فرضم کرده اند چقدر سوار کولم شده اند و چقدر وجودم برایشان بی اهمیت است فقط برایش مهم است که خواسته های خودش و برادر بزرگم تامین شود تمام زندگی اش را پای افکار پوچ او به هدر داده است و هنوز هم دست بردار نیست. ب برادرم زنگ زده میگه من نمی فهمم شما چطور سوار این ماشین میشوید اوضاع ماشین ابه، بهش گفتم چکت پاس نشد کمکش کنی پولشو بدی ماشینو درست کنه، اصلا کنایه منو به خودش نگرفت و ادامه داد نه هنوز پاس نشده اگه بهش پول بدی درستش کنه خودش روش نمیشه بهت بگه، خنده ام گرفت و خداحافظی کردیم هنوز خنده تلخم روی لبهایم ماسیده بود پیش خودم گفتم آره بابا رودربایستی می کنه که ریز و درشت زندگیشو از من توقع داره، زنگ زدم به زن برادرم و جویای احوال شدم و گفت این هفته شب نامزدی داداشش هست و دیگه همه چی دستم اومد، خداحافظی و هیچی نگفتم

امروز که بابام اومد خونمون اصلا دلم باهاش صاف نبود تو حال منو نمی رسی اصلا میدونی در چه شرایطی هستم بعد دنبالشی منو تحمیق کنی به بهانه ماشین پول بگیری بدی برای رخت و لباس مهمانی زنداداشم برای نامزدی برادرش، واقعا این رواست، خیلی آروم بهش گفتم منو احمق فرض نکنید بابت درست ماشین چندبار از من پول گرفتی ولی درست نکردی و حالا هم که داری منو احمق فرض میکنید

با صدای بلند خندید وقتی حس کرد مچشو گرفتم و بیشتر ناراحت شدم رفتم پی اشپزیم و برادر کوچکم مدام دورم می چرخید که آبجی ناراحت نشو این دو تا همیشه همین بودن همیشه تا تونستن از هر کی دم دستشونه کندن

عوض اینکه حرفاش دلداریم بده بدتر قلبمو به درد می آورد موقع خداحافظی تا پاسونو از در گذاشتن بیرون رفتم داخل اتاقم و بغضم ترکید آرام آرام اشک ریختم تا دلم آرام شد اما ضربان قلبم حالش خوب نیست دلم برای بختم داره میسوزه دلم برای تنهاییم برای مهربونیام که نتیجه میشه این میسوزد

آقا پسر آمد در زد گفتم چیه مامان جان، گفت مامان خوبی، گفتم آره عزیزم کار دارم الان میام پیشت، اشکامو پاک رفتم پیشش، سعی میکنم چیزی نفهمه ولی خیلی دلم آتیشه

کمی سبک شدم

میدانی وقتی می نویسم حال بدم کمی بهتر میشود

آیا ی هست که مثل من اینجور دلش ش ته باشد این مدل غصه در گلویش مانده باشد

قطعا هستند اما واقعا ناراحت کننده است

حجم تنهایی هم میل به بی نهایت دارد

درخواست حذف این مطلب

حجم تنهایی انسان هم مانند بسیاری از معادلات به سمت بی نهایت میل دارد

میدانی وقتی نبینم حضورت را چقدر دلتنگ میشوم آیا این رواست

پاسخ کائنات این است به عظمت عشق

خدایا دستت درد نکند اینروزا خوب داری حالوروزم را نزارتر میکنی


مراقب خودت باش

چه کنم جز گریه و دعا و انتظار مگر چاره ای دارم مگر شده حرفی بزنم با مهربانی پاسخم بدهی مگر شده چیزی بخواهم و تو اجابتش کنی تا بوده در این سالها تمنای من بوده و بی محلی هایت، چیزی عوض نشده عزیزترینم

اگر توکلت به خدا باشد تمام دردها قابل تحملند

درخواست حذف این مطلب

امروز سرم گیج رفت خوردم زمین، بدجور زانو و لگنم آسیب دید هر قدمی که برمیداشتم درد شدیدی داشت، اولش خیلی غر زدم و گفتم خدا کجاست چرا باید این حالو روز من باشه، اما به ساعت نکشیده خودمو جمعوجور و به جای اینحرفا با خودم گفتم توکلت به خدا باشه با توکل میشه هر دردی رو تحمل کرد و جالب بود که بلافاصله دردم بسیار کمتر شد

انسان موجود غریبیست چقدر افکارش روی بدنش موثر است روحو جان که جای خود را دارد


ماشین بابا اب شده و ازم انتظار کمک داره اما من اونقدر هزینه بیماریم واقعا ندارم و نمیدونم چطور میتونم مشکلاتشو حل کنم

میدونم که این ماه مقرریشو ندادم چشم انتظاره و نمیدونه دخترش دوباره درگیر بیماریاش شده

خدایا شکرت، تو همراهم باش بزار بگم تو هستی همه چی حله


نازنینم از صبح دلتنگتم نبودی، فقط شبها هستی امیدوارم حضورتو ببینم، میدانی حال ی را دارم که سر دوراهی گیر کرده از یه طرف بودنت آرام جانم است از طرفی نگران حالو روزت هستم که نکند مشکلی پیش آمده یا از شهر و کشوری که من در آنم رفته باشی

دنیا برایت خیر پیش آورد انشالله

خدا پشت و پناهت عزیزم

مراقب خودت باش

رویای زیبا

درخواست حذف این مطلب

ب مدام تو خواب با هم همراه بودیم در صحن جمکران قدم می زدیم و تو هی میگفتی منو ببخش، منم نگاهت می و میگفتم توروخدا تورو به صاحب این مکان مقدس نگو، از اینحرفا نزن، چی رو ببخشم، اونیکه باید ببخشه تویی بهترینم که سالهاست با غم ها و اندک شادیهایم همراه بوده ای

تو همین حالو هوا بودیم که آقا سید آمد و از پشت دست گذاشت رو شونه هات و به فامیلی صدایت کرد هر دو به طرفش برگشتیم و با لبخند به همدیگر نگاه کردیم سید به تو گفت ی آخه میشه همچین دوستدار اهل بیتی رو تنها بزاره چرا به ما سر نمی زنی کم پی

و دیگر اذان صبح شد و از هم خداحافظی کردیم رفتیم برای ، موقع رفتن بهم گفتی منو بخشیدی، دیگر حرصم درآمد به اسم صدایت گفتم دیگر نگویی ها ناراحت میشوم، گفتی نه ناراحت نشو تو فقط مراقب خودت باش و سعی کن زودتر خوب بشی و اینو بدون هیچوقت ترکت ن


اشک در چشمانم جمع شده همانند ب که آن حرفها را زدی و من صدهزاربار دعا کاش این خواب نباشد و ترکم نکنی

خوشحال شدم بعد از مدتها دیدمت

برایم عجیب بود که چطور از من خبر داری نکند که اینجایی مهربانم

نگرانتم

درخواست حذف این مطلب

سلام صبحت بخیر زندگی

بودنهای بی موقعت نگرانم کرده، مطمینم بخاطر من نیست، یا اتفاقی افتاده یا جایی هستی که من روزهای توست غیر از این باشد برای سلامتی ات نگرانم آ هر روز تا سه یا چهار صبح بیدار باشی؟ ب حضور نداشتم و تو باز هم تا صبح تلگرامت بوده ای، خدا کند خیر باشد و اتفاقی نیفتاده باشد، جز دعا کاری از دستم که برنمی آید، اگر بپرسم باز هم سنگ روی یخم میکنی، کلا از نظرت مهم نیست بودنم، توجهم به تو و همراهی ام، تو نیازی به من نداری و البته این جای شکرش باقیست که همسر خوب و مهربانی کنارت داری، خدا زندگیتونو و خودتونو برای هم نگداره ایشالا، گل پسرتو ببوس

انشالله خیر است

آنلاینی ????????

درخواست حذف این مطلب

دیگه داره کم کم بدجور حسودیم میشه

داری با کی حرف میزنی یعنی

کاش طرفت من بودم و نمیگفتی هم یه کاری دارم شرمنده

اصلا نه کاش طرفت من بودم هر دریوری میخواستی میگفتی

والاع

دلم خواست این تک بیتو بغیر از آسمان دلم اینجا هم بنویسمش????????

درخواست حذف این مطلب

بازآ که این دل بی تو ماوایی ندارد،

مرغم دهم جوشش دهند در را به رویت

یه روز دیگه گذشت

درخواست حذف این مطلب

تداخل هورمونی محرز بود و آزمایش پرولاکتین و تیرویید باید تکرار بشه

یه روز بارونی

درخواست حذف این مطلب

وقتی میفهمن آزمایش پرولاکتین داری یه جوری هواتو دارن که شرمنده میشی اگه پرولاکتینت بالا نباشه

خانم آرامش دارین

خانم نیم ساعته نشستید یا نه

خانم الان خوبین


آری

بزن سوزنو

مگه فکر میکنی بیشتر از من تو دنیا بمونی چی عایدت میشه، غمت نباشه دخترم

یا اینوری هستیم یا اونوری، هر دوشو باید بری، دیر یا زود


الانه شما هستی یعنی داری کار بورسی میکنی، آیدیتو بوووووورس گذاشتی

میدونی همه کاراتو دوست دارم حتی طفره رفتناتو، لاپوشونیهاتو، عصبانیتاتو

کلا دوستت دارم دیگه

همین

دلم آشوبه تو آرامم کن

درخواست حذف این مطلب

اللَّهُمَّ بِعِزَّتِکَ لِی فِی کُلِّ الْأَحْوَالِ (فِی الْأَحْوَالِ کُلِّهَا) رَءُوفاً وَ عَلَیَّ فِی جَمِیعِ الْأُمُورِ عَطُوفاً، إِلَهِی وَ رَبِّی مَنْ لِی غَیْرُکَ أَسْأَلُهُ کَشْفَ ضُرِّی وَ النَّظَرَ فِی أَمْرِی

باشه مبارکه

درخواست حذف این مطلب

خون جیگر منو امروز، اونقدر پست روز حسابدار مبارک لایک ، دلم میخواست برم هی بهش بگم روزت مبارک حسابدار ماه من، حسابدار آسمان قلب من، کیلید دار اعظم روزت مبارک، نشد که، دستم به تبریک نرفت، نمیخوام مزاحمت بشم، از طرفی از تو چه پنهون میترسم بفهمی به یادتم بری برای همیشه، شاید بری برات بهتر باشه، ولی لطفا بزار ببینم هستی اما به یادم نباش و فکر کن من نگاهت نمیکنم، اما من بدون نگاهت بدون یادت زندگی برام یه سیر یکنواخت بی خاصیته

روزت مبارک

همسفر آینده من سلام

درخواست حذف این مطلب

پنج سال گذشت، زود نگذشت اما گذشت، با شادی با رنج با فراق با وفاق گذشت باز هم میگذرد و آنچه باقی می ماند ردپای ماست بر گذر زمان، همچون تویی که رفتی و شدی یاور رهگذران و منی که ماندم در حسرت گذر تو و آن رهگذران بر کوچه باغ زمان، شاید آن گذر یکی بود اما هر کدام در نقطه ای از خط ایستادیم که نه تو و نه آن رهگذران، گذارشان به آن گذر نیفتاد، ندیدمت و نه توانستم سراغی بگیرمت، یاوری شدی که سالهاست می شناسمش اما نمیشناسمش

خیلی زود دیر میشود و حرفها و کتابهای نوشته شده دیگر فرصتی برای خوانده شدن پیدا نمیکنند

نمی دانم چرا یاد وبلاگت افتادم و این مطلب را برای هزارمین بار خواندم و برای بار آ باز هم از خودم پرسیدم با من بود؟ می شود اینهمه خوشبختی را یکجا داشت؟ هنوز هم امید از حرفهایت به مشام می رسد اما نمیدانم چرا مدام در قلبم ن به گوش می رسد که خیلی دیر شده است برای هر حرفی و هر کت

شاید دیگر ننویسی و نخوانی اما در قلبت میفهمی که گذر زمان چقدر بی رنگت کرده است آنقدر که شاید دیگر نقش زلال آبی عشق در دریای نگاهش موج نزند و قلمی برای نوشتن از آن به سر تیتر ورقی نلغزد، قابل درک است تا بوده زمان بر نقش جان اینگونه خط تیز و براق خود را بر جای گذاشته است و فرار از بی فروغی ممکن نیست

کاش میشد امیدوار تر نگاه کرد کاش میشد پر رنگ تر دیده شد

کاش میشد هرگز فراموش نشد


بیست و دوم داد ۹۲

قبول داری

درخواست حذف این مطلب
در اوج درد خوش اخلاق بودن کار بسیار مشکلیست
صبور باش شکوه
صبور باش

دوباره شروع شد

درخواست حذف این مطلب

بعد از گذشت چندسال از بیماری ام و ادامه زندگی عادی، دوباره همه چیز از اول شروع شد، باز هم و آزمایش و تخت بیمارستان، باز هم ام آر آی و تشخیص هر ی به زعم خویش

نمی خواهم بیشتر بنویسم چون اگر ادامه بدهم و یاد گذشته ها کنم اشکم روان می شود و اینبار من نباید گریه کنم باید در آرامش کامل فردا صبح آزمایش خون بدهم تا ببینند پرولاکتین خونم باز هم اینقدر بالا خواهد بود میدانی برای خودم کلی شده ام وقتی سونوگرافی واژینال میشدم آنقدر درد داشتم که شروع کرد به حرف زدن که حواسم را پرت کند و از اصطلاحات علمی به کار رفته در صحبتهایم متعجب پرسید چی خوندی شما؟! نکنه همکاریم

راستی خودم دوست عزیزم رفته برای همیشه خارج از کشور، بدون اینکه با من خداحافظی کنه، امروز فکر میبینمش با دست گل رفتم مطبش و نوبت از قبل هم گرفته بودم اما با ص آرام و غمگین از بهت من، گفت خبر نداشتید ایشون از ایران رفتن و دوستشونو جای خودشون گذاشتن مریضهاشون اذیت نشن ایشونم خوبی هستن

دسته گل را گذاشتم روی میز و نشستم، جدید هم خانم مهربان و کم سنی بود و کلی از بابت گل تشکر کرد

امیدوارم فردا میزان هورمون پرولاکتینم نرمال باشد و تی اس اچ هم حکایت از کم کاری تیرویید نداشته باشد

میدانی من این راهها را چندین بار رفته ام، وقتی برایم این آزمایش را نوشت با نگاهی مهربان گفت بعد از جواب این آزمایش نظر خواهم داد و من در جوابش گفتم انشالله که تومور مغزی نداشته باشم فقط این را کم داشتم و خانم با نگاهی متعجب گفت خوب نیست مریضت اطلاعات زیاد داشته باشد اجرای پروتکل درمان برای آن مریض سخت میشود که در جوابش لبخند زدم و گفتم نگران نباشید مریض آرام و بی آزاری دارید و خداحافظی کردیم

این هم از امروز من

نمیخواهم از تو هیچ حرفی بزنم که مطمینم گریه میکنم همین الان بغضم گرفت

فعلا خداحافظ

یاد روزهای گذشته که بودی و حالا دوباره همان مسیر و اینبار تو نیستی

از ی که از خدا نمی ترسه باید ترسید

درخواست حذف این مطلب

ماجرا از اونجایی شروع شد که به دفتر دیگری منتقل شدم و همکار مستقیمم آقایی بود که مجرد بود و بسیار با ایمان، کار باهاش برام راحت بود اونقدر راحت که در میان کار وقتی حرفی پیش میومد که خنده دار بود عجیب میخندید و خودم هم زمان خوبی رو همراه با دلخوشی و لبخند سپری می تا اینکه خوب کار مون خوب بودنمون با هم، مورد توجه یه خانم مطلقه قرار گرفت خانمی که بعدها فهمیدم عجیب به این آقا علاقمند شده و به این فکر نکرد که من متاهل هستم میفهمی، اما نفهمید نخواست بفهمه و نمیدونست که من میتونستم بهترین مرد دنیا، عشق عزیزمو کنار خودم داشته باشم اما بخاطر زندگیش بخاطر اینکه با من دنیای روشنی نمی داشت دیگه کنارم ندارمش، حالا بیام این حسو به مردی داشته باشم که فقط همکار من هستش وقتی هنوز عشق او در قلبم می تپد و فرزندی دارم که باید سامانش بدهم همراه با شناسنامه ای که می گوید آقا بالاسر دارد، افسوس زن نفهمید و مدام تهمت زد مدام حرفهای مفت زد تا اینکه پریشب تماس گرفت تهدیدم کرد که تو نمیتونی باهاش دوست باشی اون فقط یه همکاره و ما هستیم که دوستان هم هستیم اون یه مرد هست که دختری رو دوست داره و اون دختر رو معرفی کرد

اوضاع پیچیده شد رفتم سرکار و هی با خودم کلنجار رفتم تا اینکه بلا ه تصمیم گرفتم باهاش حرف بزنم، رفتم به اتاقش، سعی بغض نکنم، سعی با آرامش باهاش حرف بزنم، تا گفتم خانم فلانی بهم زنگ زده، چشماشو درشت کرد و تیز نگاهم کرد گفت برای چی به شما زنگ زده، خج نمیکشه شما یه خانم بسیار محترم رو اینطور ناراحت می کنه و تهمت میزنه، بهش گفتم اتفاقات عجیبی داره میفته، فقط من نیستم که در تیررس قرار گرفتم دختر خانمی هم هست که ازش نام برده، بلند شد دستاشو لای موهاش فروبرد و گفت اون دختر معصومو پاکو چرا قاطی ماجرا کرده، بهش گفتم از قرار معلوم بدنام شما به هر قیمتی در دستور کارشه و لبخند تلخی زدیم، قرار شد این موضوع بین خودمون بمونه تا ببینیم چیکار میتونیم تا حلش کنیم و بهش یاداوری اون زن س رست خانوار هستش و یه پسر ده ساله داره باید مراقب باشیم طوری رفتار نکنیم حق الناس بیاد گردنمون و او هم حرفمو تصدیق کرد و رفتیم

با خستگی روحی عجیبی دیروز غروب رسیدم منزل، درد عجیبی تو کمر و کلیه هام پیچیده بود مدام سرفه می که یکدفعه متوجه شدم حالم خیلی بده و به شدت دارم خونریزی میکنم استرس و ناراحتی حالمو دگرگون کرده بود

شب به سختی خو دم و صبح نتونستم از جام بلند بشم به ناچار بهش پیامک دادم که کارهارو پوشش بده من نمیتونم بیام اداره

خیلی نگران شد زنگ زد جوابشو ندادم و پیامک داد اوضاع ردیفه اصلا نگران نباشید خوب استراحت کنید خیلی متاسفم بخاطر من اینقدر اذیت شدین

بهش جواب دادم تقصیر شما که نیست پیش میاد، صبور باشین و سعی کنید نسبت بهش بی تفاوت باشین

خلاصه زنگ زدم به م وقت بگیرم که متاسفانه نبود و فردا بهم وقت دادن، امیدوارم فردا بتونم ببینمش و یه جواب درست ازش بگیرم خیلی برام مهمه که بتونم خونه بمونم و کارم به بیمارستان نکشه، امسال آقا پسر کنکور داره باید آرامش براش فراهم باشه، کاش بشه


خوشحال شدم از دیدن حضورت اما کاش میدونستم بخاطر من هست که هستی

نه اینکه کار مهمی داری

ازت ممنونم حتی اگر بخاطر من نیست که هستی ولی هستی

دلم نمیخواد دیگه برم سرکار

درخواست حذف این مطلب

خسته و کوفته از راه رسیدم کلید در رو انداختم و وارد شدم لامپ ها خاموشه و شوفاژها بسته، هوای نمناک سردی احساس میشه، کیفمو انداختم روی اولین مبل دم دستم و آرام و بیصدا نشستم چند ساعتی گذشت و با چشمانی خیره در تاریکی کلی خاطره مرور به خودم به پسرم به آینده مبهم هر دومون فکر می و به اینکه چقدر پیر شدم چقدر افسرده و تکیده شدم، آیا واقعا ارزششو داشتی و ن از قلبم به گوش می رسید که اگر هزار بار دیگر هم به دنیا بیایم باز هم پیدایت میکنم و عاشقت میشوم باز هم دیوانه وار دوستت خواهم داشت

یکی از کارهایی که به شدت الان دلم میخواهد انجام بدهم

استعفاست

دلم میخواهد باقی عمرمو برای خودم تک و تنها فقط بنشینمو بهت فکر کنمو با هجوم افکار داشتنت و تلفیق آن با خاطرات اندکم تنها بنویسمو بگذرانم، دلم میخواهد دوباره قلم در دست بگیرم و آن رمان تاریخی که تو میخواستی بنویسی و هرگز ننوشتی من اینبار بنویسم و پایانش را آنطور که دلم میخواهد رقم بزنم نه آنطور که تو داری رقم میزنی، دلم می خواهد آ قصه را هر که خواند بگوید چه عشقی مگر میشود اینگونه عاشقی کرد

و روزی برسد که خط آ ش را بنویسم و بر صفحه آ برای همیشه نفس بیاید و برنیاید، اما خدا کند تا آن موقع هنوز زوایای چهره ات یادم مانده باشد هنوز بتوانم مردانه ات را تصور کنم هنوز گرمای نفسهایت دستهای مهربانت یادم مانده باشد هنوز نگاه نافذت بخاطرم باشد

نمیدانم در آن لحظه چقدر حافظه ام یاری کند اما عجیب دلم میخواهد تصور کنم در میان بازوانت جان میدهم

اگه اینقد دوسش داری چرا نمیری دنبالش

درخواست حذف این مطلب

چون اون مال یه زن دیگست و من هیچوقت به حریمش تعرض نمیکنم من میتونم دورادور عاشقش باشم دوسش داشته باشم حتی بپرستمش اما حق ندارم به حریم زندگی یک زن دیگه پا بگذارم یه وقتی هم میبینم خیلی هست نگرانش میشم حالشو میپرسم فقط بخاطر اینه که از احوالش بی خبر نباشیم حتی آدرس اینجارو هنوز نداره، قصد داشتم یه روزی تو روزهای خیلی دور بهش آدرس بدم اما فعلا تصمیم قطعی در موردش نگرفتم شایدم یه روزی این وب رو هم حذف نمیدونم

درگیری های تمام نشدنی

درخواست حذف این مطلب

چند روزه درگیر موضوعات کاری هستم و دنبال رفع و رجوع اتهامات وارده

تا بوده همین بوده، هر کی خوب کار کنه درست کار کنه و علمشم داشته باشه همیشه در سیبل سوء ظن قرار داره

مدتیه مشاور معاون معاون رییس جمهور به شدت پیگیره کار معاونت و دنبال بهبود عملکرد اونه و بلا ه کشف کرده که در اینجا خانمی در سالهای گذشته بوده که حس جون میکنده و نتیجش این شده که شرایط جسمی و روحی و خانوادگیش با اونهمه فشار کار و کارشناسان زیرآبزن جور در نیامده و پیچیده تو یه دفتر تخصصی و یه گوشه ای دنج داره کار کارشناسیشو انجام میده که از قضا در آنجا هم معاون دفتر و رییس گروه مربوطه به جونش افتادن که بایکوتش کنن و در آ تصمیم شگفت انگیزه آقای مشاور که خواسته اون خانم که بنده باشم برگردم سر جای قبلیم و به شدت پیگیر موضوعه و اما از چند طرف این خانم که بازم بنده باشم داره از هزار طرف ترکش میخوره

خدا بخیر کنه بتونم از دست جناب مشاور در برم و گر نه به جایی داره منتقلم می کنه و به کاری می گماردم که بسیار پر تنش و آسیب زاست و مدام محل مناقشه با واحد های صنعتی گردن کلفت است

من که زورم به هیچکدومشون نمی رسه سپردم خودمو به خدا


از ناحیه زانوی راست هم حواسم پی این دریوریهایی که پشتم میگن بود از پله ها بدجور سر خوردم بسیار جدی آسیب دیدم

امروزم به نشانه اعتراض بعد از جلسه صبح به اداره برنگشتم برم خدمت مشاور آقای ، خلاصه اینکه فردا چه جنگی شود

صبح زودم آقا پسر بردم آزمایشهای خونشو انجام بده و خودم از اونطرف رفتم جلسه، الانم باید ببرمش طب سوزنی کمرش، شام هم هیچی نزاشتم

میدونی سخت ترین کار دنیا هندل کار بیرون با کار منزل و مادر بودن است

امیدوارم بتونم همیشه برای پسرم مادر خوبی باشم همون اندازه که در محل کارم سعی کارشناس خبره ای باشم


چند روز بود ازت بی خبر بودم حضور دوبارت کلی حس خوب بودن حس خوب زندگی بهم بخشید

نمیدونم تو برای من چه حکمی داری که اینطور زندگی به کام هست با بودنت

آیا این همان ا یر عشق است یا تو چیز دیگری

ای عزیز جانم نیمه ی پنهانم بی تو پریشانم ای همه ی وجودم

درخواست حذف این مطلب

دله عاشقه مرا بردی گرچه که آزردی دلخوشی ام بود که در بند تو بودم