درگیری های تمام نشدنی

درخواست حذف این مطلب

چند روزه درگیر موضوعات کاری هستم و دنبال رفع و رجوع اتهامات وارده

تا بوده همین بوده، هر کی خوب کار کنه درست کار کنه و علمشم داشته باشه همیشه در سیبل سوء ظن قرار داره

مدتیه مشاور معاون معاون رییس جمهور به شدت پیگیره کار معاونت و دنبال بهبود عملکرد اونه و بلا ه کشف کرده که در اینجا خانمی در سالهای گذشته بوده که حس جون میکنده و نتیجش این شده که شرایط جسمی و روحی و خانوادگیش با اونهمه فشار کار و کارشناسان زیرآبزن جور در نیامده و پیچیده تو یه دفتر تخصصی و یه گوشه ای دنج داره کار کارشناسیشو انجام میده که از قضا در آنجا هم معاون دفتر و رییس گروه مربوطه به جونش افتادن که بایکوتش کنن و در آ تصمیم شگفت انگیزه آقای مشاور که خواسته اون خانم که بنده باشم برگردم سر جای قبلیم و به شدت پیگیر موضوعه و اما از چند طرف این خانم که بازم بنده باشم داره از هزار طرف ترکش میخوره

خدا بخیر کنه بتونم از دست جناب مشاور در برم و گر نه به جایی داره منتقلم می کنه و به کاری می گماردم که بسیار پر تنش و آسیب زاست و مدام محل مناقشه با واحد های صنعتی گردن کلفت است

من که زورم به هیچکدومشون نمی رسه سپردم خودمو به خدا


از ناحیه زانوی راست هم حواسم پی این دریوریهایی که پشتم میگن بود از پله ها بدجور سر خوردم بسیار جدی آسیب دیدم

امروزم به نشانه اعتراض بعد از جلسه صبح به اداره برنگشتم برم خدمت مشاور آقای ، خلاصه اینکه فردا چه جنگی شود

صبح زودم آقا پسر بردم آزمایشهای خونشو انجام بده و خودم از اونطرف رفتم جلسه، الانم باید ببرمش طب سوزنی کمرش، شام هم هیچی نزاشتم

میدونی سخت ترین کار دنیا هندل کار بیرون با کار منزل و مادر بودن است

امیدوارم بتونم همیشه برای پسرم مادر خوبی باشم همون اندازه که در محل کارم سعی کارشناس خبره ای باشم


چند روز بود ازت بی خبر بودم حضور دوبارت کلی حس خوب بودن حس خوب زندگی بهم بخشید

نمیدونم تو برای من چه حکمی داری که اینطور زندگی به کام هست با بودنت

آیا این همان ا یر عشق است یا تو چیز دیگری

تا ابد مهر تو بیرون نرود از دل من

درخواست حذف این مطلب

اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل من
دل من داند و من دانم و دل داند و من

خاک من گل شود و گل شکفد از گل من
تا ابد مهر تو بیرون نرود از دل من

حضرت مولانا - ۳:۲۱ بامداد

اگه اینقد دوسش داری چرا نمیری دنبالش

درخواست حذف این مطلب

چون اون مال یه زن دیگست و من هیچوقت به حریمش تعرض نمیکنم من میتونم دورادور عاشقش باشم دوسش داشته باشم حتی بپرستمش اما حق ندارم به حریم زندگی یک زن دیگه پا بگذارم یه وقتی هم میبینم خیلی هست نگرانش میشم حالشو میپرسم فقط بخاطر اینه که از احوالش بی خبر نباشیم حتی آدرس اینجارو هنوز نداره، قصد داشتم یه روزی تو روزهای خیلی دور بهش آدرس بدم اما فعلا تصمیم قطعی در موردش نگرفتم شایدم یه روزی این وب رو هم حذف نمیدونم

دلم نمیخواد دیگه برم سرکار

درخواست حذف این مطلب

خسته و کوفته از راه رسیدم کلید در رو انداختم و وارد شدم لامپ ها خاموشه و شوفاژها بسته، هوای نمناک سردی احساس میشه، کیفمو انداختم روی اولین مبل دم دستم و آرام و بیصدا نشستم چند ساعتی گذشت و با چشمانی خیره در تاریکی کلی خاطره مرور به خودم به پسرم به آینده مبهم هر دومون فکر می و به اینکه چقدر پیر شدم چقدر افسرده و تکیده شدم، آیا واقعا ارزششو داشتی و ن از قلبم به گوش می رسید که اگر هزار بار دیگر هم به دنیا بیایم باز هم پیدایت میکنم و عاشقت میشوم باز هم دیوانه وار دوستت خواهم داشت

یکی از کارهایی که به شدت الان دلم میخواهد انجام بدهم

استعفاست

دلم میخواهد باقی عمرمو برای خودم تک و تنها فقط بنشینمو بهت فکر کنمو با هجوم افکار داشتنت و تلفیق آن با خاطرات اندکم تنها بنویسمو بگذرانم، دلم میخواهد دوباره قلم در دست بگیرم و آن رمان تاریخی که تو میخواستی بنویسی و هرگز ننوشتی من اینبار بنویسم و پایانش را آنطور که دلم میخواهد رقم بزنم نه آنطور که تو داری رقم میزنی، دلم می خواهد آ قصه را هر که خواند بگوید چه عشقی مگر میشود اینگونه عاشقی کرد

و روزی برسد که خط آ ش را بنویسم و بر صفحه آ برای همیشه نفس بیاید و برنیاید، اما خدا کند تا آن موقع هنوز زوایای چهره ات یادم مانده باشد هنوز بتوانم مردانه ات را تصور کنم هنوز گرمای نفسهایت دستهای مهربانت یادم مانده باشد هنوز نگاه نافذت بخاطرم باشد

نمیدانم در آن لحظه چقدر حافظه ام یاری کند اما عجیب دلم میخواهد تصور کنم در میان بازوانت جان میدهم

مثل همه

درخواست حذف این مطلب

مثل همه عشقای یه طرفه

که نمیشه

عاشقت نیست اونطوری که تو هستی اونطوری که تو میسوزی

اونطور نیست

بفهم

هیچ ویژگی خاصی نسبت به بقیه عشقهای آبکی نداری

چندسال از عمرمو فکر می عشق واقعیمو پیدا چندسال از عمرمو دنبال عشق می گشتم

چندسال از عمرمو تلف

باقیشو چطور باید سر کنم

تو مقصری تو در به وجود آمدن این حس نابجا مقصری

تو

ناجی

خدا

و من

همه مقصریم


زندگی بدون حس دوست داشتنت خیلی بی معنیست، خیلی

دوباره درونم پر از سرماست

پر از درد است

پر از غصه است

رفتی برای همیشه برو

بزار به نبودنت خو کنم

بزار برای از دست دادنت فقط یکدفعه عزاداری کنم

سالهاست این عشق مرده است و من تنها جسدش را حفظ میکنم جسدی که تنها کالبد من است

و تو

هنوز هم کار داری

هنوز هم وقت نداری

هنوز هم نمی بینی

انگار مردها همه مثل هم هستن یا من شانس نیاوردم یا من سهمی از هیچ محبتی نداشته ام




خواهر کوچیکه با حامی عزیز ، رفتن برای همیشه زنجان زندگی کنن


زمانه بخند به دردهای من

از اونروزاستا

درخواست حذف این مطلب

از اونروزای بی حوصلگیمه

اصلا دلم نمی خواست بیام سر کار

تمام راه بهش فکر و بغض راه گلومو بست و چشمام پر شد

اصلا چرا باید رادیو سر صبحی آهنگ مست و عاشق بهنام بانی رو پخش کنه که من نتونم بغضمو مثل همیشه قورت بدم

امروز برگشتنی هم باید برم حامی رو نگهدارم آبجی کوچیکه اسبابشو جمع کنه

یعنی امروز هیچ زمانی ندارم بتونم با دلم خلوت کنم

من بدون تو نمیتوانم و با تو نمی توانی

چه روزگار غریبیست که همواره پاسخ محبت ها بی اعتناییست

رسول این زمان منم

درخواست حذف این مطلب

رسول این زمان منم، گواه من همین که من

به هر چه دست میزنم، بدل به هیچ می شود



چقدر هم کار داشت، بیشتر از چهار دقیقه بعد این حرفش تو تلگرام نبود و رفت که رفت...

میدونستم خیلی بی مرامی، اما واقعا دور از ادب هستش به یکی بعد از مدتها ح و می پرسه بگی کار دارم، بعدشم نیای بعد کارت بگی خوب تماس گرفته بودید چه خبر، خوبین خانواده خوبن، کاری داشتید، شاید طرف آ عمری می خواسته یه حالی ازت پرسیده باشه، خوبه آدم با این مدل افراد در حال جون دادن باشه، ندانسته با کلی حرف در گلو رفته برای خودش، والا به خدا


راستی گفت سلام می رسونن

دقیقا منظورش کی بود




در سوزاندن دل من ین، اونموقع که عاشقانه بهت مهر می ورزم چرا تشکر نمیکنی، جالب است دل می شکنی بعد عوض پیوند زدن چینی ش ته با سوهان نرمش میکنی، ممنون از شما

امان از دل عاشق که هر چه با آن کنی، در نهایت خوش بیند

درخواست حذف این مطلب

یخ بسته عشق در معجر نگاه تو اما،

هنوز شعله هایم میسوزاندم


عجیب ازت دلگیرم

رسول این زمان منم

درخواست حذف این مطلب

رسول این زمان منم، گواه من همین که من

به هر چه دست میزنم، بدل به هیچ می شود



چقدر هم کار داشت، بیشتر از چهار دقیقه بعد این حرفش تو تلگرام نبود و رفت که رفت...

میدونستم خیلی بی مرامی، اما واقعا دور از ادب هستش به یکی بعد از مدتها ح و می پرسه بگی کار دارم، بعدشم نیای بعد کارت بگی خوب تماس گرفته بودید چه خبر، خوبین خانواده خوبن، کاری داشتید، شاید طرف آ عمری می خواسته یه حالی ازت پرسیده باشه، خوبه آدم با این مدل افراد در حال جون دادن باشه، ندانسته با کلی حرف در گلو رفته برای خودش، والا به خدا


راستی گفت سلام می رسونن

دقیقا منظورش کی بود

چه شب و روز خوبی

درخواست حذف این مطلب

من که از دیدن حضورت سیر که نمیشم اما یه کم نگران میشم که چی شده اینقدر هستی، یعنی اینهمه که من دلم برات تنگه تو هم دلت برام تنگ شده؟

الان من اینهمه برات نوشتم دیلیت اگه برات یه دونشو بفرستم نمیگی خانم چرا همه چی رو به خودت میگیری من با خانوادم دارم احوالپرسی میکنم آخه همیشه زدی تو ذوقم

خدا کنه خوب باشی بودنت از خوشی باشه، خدا کنه خانوادت سلامت باشن، خدا کنه پر از شوق باشه بودنت، حالا به هر دلیلی که هستی، خدا کنه دلیل بودنت پر از عشق باشه، آرامش باشه، محبت باشه، پر از ثانیه های خوب بودن باشه


بلا ه بعد هزارجور دست دست باهاش سلام و احوالپرسی جواب داد اما هیچ توجهی نکرد نه حالمو پرسید نه حال آقا پسرو، فقط با عجله و سرسری جواب داد، بودنش بخاطر من نبود یه کاری داشت که آ شم گفت شرمنده

همین

جلسه پنجم

درخواست حذف این مطلب

روی صندلی نشستم و خیره شدم به میز ، اما هیچی نمی دیدم تمام ذهنم پیش توست، آیا واقعا اینقدر بی تفاوتی نسبت بهم، یا هول شدی نفهمیدی چی بگی، حس غریبی دارم، میدانی اگر اینقدر بی تفاوتی چطور تا گفتم سلام از ع پروفایلی که تازه عوض شده بود فهمیدی منم، اگر اینقدر کار داشتی چطور در همان ثانیه کامنتم سین خورد میدانی چه فکر میکنم، دروغگوی خوبی هم نیستی

شروع کرد با من صحبت میپرسد جلسه چندم است، میگویم پنجم، می گوید نیم ساعت دیگر وقتتون میشه، به چهره ماه آقا پسر نگاه میکنم، اینروزها غصه این ماه نازنینم مرا پیر کرده است

مادر قربانت بشود ان شاءالله


خیلی وقت بود اینقدر گریه نکرده بودم خیلی وقت بود بغضهایم گلوله شده بود امروز چه عقده گشایی کرد دل تنهای من

خوب است نمیدانی، خوب است نمی خوانی، خوب است...

دیگه اخلاقت اومده دستم

درخواست حذف این مطلب

دیگه نمیای حضورتو ببینم، اخلاقت اومده دستم، تا مدتها نخواهی بود، نمیدانم تا کی، اما میدانم رفتارت با دلت در تناقضی مستقیم غوطه ور است مرد مهربان رویاهایم


بلا ه رسیدیم خونه، تمام مسیر ترافیک بود

انگار دوباره برگشته ام به دوران قبل، باز هم درودیوار خانه می خواهند مرا ببلعند، حجم تنهاییهایم در اعماق وجودم چندین برابر شده است، انگار هیچ در تمام دنیا نیست که مرا آنگونه که من عاشقم، بخواهد و این خیلی دردناک است باور کن تنهایی خیلی سخت است تمام وجودم در ماتم فرو رفته است

شاید برایت ابلهانه باشد اما من امروز خیلی غصه خوردم

دلم برات تنگ شده، با همین کلمات ساده

درخواست حذف این مطلب

تو در کنار پنجره
نشسته ای به ماتم درخت ها
که شانه های شان خمیده زیر پای برف
من از میان قطره های گرم اشک
که بر خطوط بی قرار رو مه می چکد
من از فراز کوه های سر سپید و کوره راه های نا پدید
نگاه می کنم به های تن
به ه ه های خون
که ه در سکوت دره های ژرف
درختهای خسته گوش می دهند
به ضجه مویه های باد
که خشم سرخ برف را هوار میزند
زار می زنیم
درون قلب هایمان
به جای حرف


خدایاشکرت

درخواست حذف این مطلب

خدایا شکرت، همیشه شکرت هر چقدرم بهم سخت گرفتی هر چقدرم غر زدم

خوشحالم که رفتی و زندگیتو کنار من هدر ندادی خوشحالم که نموندی با غصه های من غصه بخوری

خدایا میشه من ازت یه چیزی که همیشه خواستمو یه بار دیگه هم بخوام بعد تو از سر خ ت بیخیال مصلحت و اینحرفا بشی بگی باشه

نویدم

ممنونم

شنیدی میگن هر چی سنگه مال پای لنگه

درخواست حذف این مطلب

واقعا درسته

هروقت هر اتفاقی میخواد بیفته همه با هم سرم اب میشه

از طرفی کمر آقا پسر

حالا سیاتیک کمر مامان

امروز آقا پسر دندون درد داشت فردا باید ببرمش برای جراحی دندون عقل

کلیه و کمر خودمم جواب کرده بود به کنار، حالا قلبم باهام کنار نمیاد، امروز چندین بار دچار حمله قلبی شدم و ضربان قلبم چنان بالا رفت گفتم دیگه وقتشه

میدونی خسته ام خسته از مشکلاتی که همیشه پی در پی سرم اب شدن

من اصلا دیگه توان ندارم نه از نظر روحی و نه از نظر مالی

خسته شدم از بس همیشه خودم بودمو خودم، خدایا چرا تمومش نمیکنی، بقولی دکمه غلط ش کجاشه، نمیشه برگردیم از اول متولد نشیم، تو که تهشو نمیتونی خوب بنویسی برای چی ما به امیدش هعی پیش میریمو بدتر میشه


ب از حضورت بعد از مدتها یه خواب آرام داشتم ازت ممنونم اما حقیقت اینه که نگرانم از حق بقیه که متعلق بهشونی به من تعلق بگیره، من اصلا حقی از تو دارم، یعنی به صرف اینکه عاشقی و می میری براش میتونی موحق باشی

کاش بشه

کاش...

درخواست حذف این مطلب

کاش آقا، کبوتر حرمتان بودم

با آن دو بال ش ته ی نحیف

می گشتم دور گنبد طلای شما

سرمه میکشیدم به آن غبار شریف

به دنب کلافه ترینم

درخواست حذف این مطلب

چقدر خوبه بدون حضور من در هیچ کجایی از زندگیت راحت زندگی می کنی


دلتنگی ام را چاره کن بارالها

باز هم حس ناب اربعین

درخواست حذف این مطلب

بازم شاهدم بستن بار سفر پیاده روی اربعین آقا حسین ع توسط دوستان و آشنایان هستم

چهارشنبه حرکت می کنند و دل مرا هم کنده با خود می برند

حس غریبیست

کاش می توانستم من هم راهی شوم

باید دید قسمت چه میشود آیا لیاقت داری، آیا طلبیده میشوی

اگر مرد بودم ذره ای در رفتن تعلل نمی

پریشب خواب دیدم تا نام حسین ع را بر لبم جاری میکنم درختی که در ام قرار گرفته با اینکه درخت میوه نیست و درخت چنار است، لبالب پر از گل می شود، گل هایی به تمام رنگهایی که میشناسم آن درخت معرفتش را ب کرده بود و من نه

و جالب بود هر بار از شدت سنگینی بار گل از ساقه می ش ت و دوباره از قد رشد میکرد و دوباره گل میکرد چندبار این روند تکرار شد تا که از حیرت گفتم یا فاطمه زهرا س

آنوقت درخت گل هایش را در حجاب برگها کشید و از باروی دیوار صحرای کربلا را نظاره میکرد و مدام دلهره اش را احساس می که انگار میخواهد م ع باشد انگار میخواهد مراقب باشد

من که خیلی از خوابم نفهمیدم چه میخواست بگوید اما فهمیدم زن بودن در راه حسین ع، حفظ عفت است، زن بودن در لوای نام بی بی فاطمه زهرا س، زینب گونه مراقب بودن است، باقیش را کی خواهم فهمید، خیر است ان شاءالله

جهان را خانه خواهم کرد اگر مهمان من باشی

درخواست حذف این مطلب

شدم رودی تورا دریا به دریا جستجو

برای دیدنت هفت آسمان را زیر و رو


چه آتش ها که افشاندم چه طوفان ها به پا

به شوق دیدن آرامش چشمت چه ها


کجا این خانه ویران شد هوا با خاک ی ان شد

کجا رفتی که این لاله اسیر چنگ طوفان شد


کنارم باش تا از نو به پای هم سر اندازیم

فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم


مراقب خودت باش

همین

هنوزم دوستت دارم هوارتا

درخواست حذف این مطلب

دلم برات تنگ شده، خودت بگو چیکار کنم

بازم ساعتها به یک نقطه خیره میشم بی اختیار همراه مرور خاطرات آه میکشمو اشک از چشمانم جاری میشود

هنوز هم زیر درخت امید وقتی باد پوست نم خورده از اشکم را نوازش می دهد چشمانم را روی هم میگذارم و سعی میکنم صورت ماهت را به یاد بیاورم حتی صدایت را به یاد می آورم و ستبر مردانه ات را

به یاد آوردن رویاهایم که دیگر اشکالی ندارد

تو همه ات مال معصومه، اما رویاهای داشتنت همیشه مال من است، میدانی

میدانی وقتی تنهایی قدم میزنم و ذره ذره هوایی که تو هم در آن نفس میکشی را میبلعم چه حال وحشی عجیبی دارم، هم آرامم هم دنیایی از نبودنت ناآرامم، حال دگرگونیست میدانم

مراقب خودت باشی ها

همین

روزهای سخت باز هم آمدند

درخواست حذف این مطلب

کمر آقا پسر دوباره داره اذیتش می کنه من یه جورایی همش خودمو مقصر میدونم با اینکه میدونم در به دنیا اومدنش با این مشکل ستون مهره کمترین نقش رو داشتم اما مادرها همیشه غصه بچه هاشونو میخورن مخصوصا اگه بهشون بگن بچه شما بطور مادرزادی مهره دوازده کمرش کایفوز داره

از یکشنبه هفته پیش براش وقت گرفته بودم ببرمش طب سوزنی، دیروز اولین جلسش بود از گوش راستش تا نوک پای راستشو سوزن زد، طب سوزنی که مدرکشو از آلمان گرفته بود و دوره های متعددی رو در چین گذرونده بود بهم اطمینان داد اگر دو ماه ببرمش اونجا و هفته ای دوبار سوزن بزنه آ دو ماه حالش خوب میشه و می تونه بدون درد بشینه و راه بره

خدا کنه زودتر خوب بشه

خنده داره اگه بگم هر وقت میگه کمرم درد می کنه سیاتیک کمر منم میگیره، الان یه هفته است منم کمرم گرفته امانمو بریده

یادمه اونموقعی که تو هم بهم گفتی کمرت گرفته و تو ماشین تو گردنه حیران بودی و کلی با هم پیامکی حرف زدیم منم کمرم گرفت تا یک هفته دردش اذیتم میکرد

کلا هر کی برام عزیز باشه دردش به جونم میفته دست خودم نیست که

خیلی ناراحتم نیستی فراموشم کردی آره؟!

حال عجیب من

درخواست حذف این مطلب

از بودنت کلی ذوق اما نمیدونم چرا اینقدر بی تاب تر شدم مدام دلم میخواد به وبلاگت برات هزارتا حرف بنویسم دلم میخواد بیام بگم سلام بگی علیک سلام رفیق

خیلی حرفا تو گلوم گره شده اما اشکم هم نمیزاره حتی اینجا بنویسم چه برسه به خودت بگم

اربعین پای پیاده حرمت می چسبد

درخواست حذف این مطلب

اربعین پای پیاده حرمت می چسبد
پای تاول زده زیر علمت می چسبد

همه لذت دنیا به دلم تار شده
یک سفر پای پیاده حرمت می چسبد



چند روزه حال دگرگونی دارم کلیه، قلب، سردرد

چنان آنفلوآنزایی گرفتم که ان شاء الله هیچکی نگیره فقط مثل سنگ چسبیدم زمین و افتادم تو رختخواب

دلم برات تنگ شده کجایی که مثل اون روزها تا نیمه های شب و بعضاً تا صبح با لحظه های سخت بیماریم همراهم باشی

همراه مهربانم

درخواست حذف این مطلب
سلام مهربانم
چطور میفهمی در دلم چه گذشته و دستانم در اینجا چه نوشته، مگر اینجا حضور داشته باشی و میدانی چقدر خوشحال میشوم که اینجا بوده باشی و بگویی هستم
و بگویم
من هم

این چند وقت اتفاقاتی افتاد که دوباره ترغیب شدم از درونیاتم برای دیگران بنویسم و حرف بزنم، شاید حکمتی داشته نمیدانم، اولین پست را ب نوشتم خدا کمک کند که مفید واقع شود هم برای من و هم برای دیگران
ان شاءالله

رازهای مگو

درخواست حذف این مطلب

بهم زنگ زدن گفتن بیا سهم حلیمتونو ببر، تعجب ، بعد خانم پشت خط ادامه داد همیشه این موقع از محرم هیات حلیم میپزه و ما برای اونهاییکه قربانی به هیات دادن کنار میزاریم تشکر و مسیرمو از سمت خونه به سمت حسینیه عوض در طول مسیر به خوابم فکر می خو که شب تاسوعا دیده بودم و بخاطرش غرق در شادی بودم اما یادم بود کنار دستم خانمی بود که با من همراه شده بود و چون دید آقا سید توجه خاصی به من داره منو واسطه قرار داد که از تقصیر پسر و همسرش بگذرند اونجا بود که توجهم بهش جلب شد و جویا شدم ناجی گفت همسر و فرزند این خانم بانی هیاتی بودن که از مال مردم برای نذورات در اموال خود مخلوط د و این خانم با اینکه زحماتش خالصانه و مورد پذیرش حق است اما از بابت این موضوع غصه میخورد دستش را گرفتم و گفتم ناراحت نباش آقا آنقدر مهربانند حتما نذرتان را قبول میکنند و شیرینی به زور در دهانش گذاشتم که یکدفعه دسته عزاداری وارد حرم حضرت شدند و من متحیر با این خانم دنبال در وجی گشتیم از در که خواستیم بیرون برویم آقایی را دم در دیدم که گفت من پشیمانم پسرم هم همینطور از آقا بخواهید ما را عفو کنند عین مال را برگردانده ایم، شرمنده سرم را پایین انداختم گفتم پدرجان من کی باشم که وساطت شما را کنم من خودم نمیدانم نذرم قبول شده یا نه، که دیدم پرچم سرخ ابالفضل العباس ع بر سرمان سایه انداخت و یک سیدی شیرینی به دست از منو این آقا و پسر و همسرش پذیرایی کرد و گفت بروید به خیر و سلامت که آقا بواسطه تو و همسر این آقا اعمال و عزاداری هایشان را پذیرفتند و گفتم نذرم ، گفت نذرتان قبول حق باشد خواهرم و چنان خوشحال با السلام علیک یا ابالفضل العباس و السلام علیک یا سیدال ع از حرم خارج شدم و تمام مسیر تا منزل را از شوق آنچه حس کرده بودم زیر لب میگفتم یا فاطمه زهرا س....

از خواب که بیدار شدم از شوقم نمی دانستم چه کنم کلی صلوات فرستادم

کم کم به حسینیه نزدیک میشدم با خودم کلی کلنجار رفتم برای آن خانم تعریف کنم خوابم را یا نه

رسیدم و حلیم را گرفتم هنوز لباس سیاه محرم تنش بود از خستگی نشسته بود کناری و چشمانش را به من دوخته بود یک حس محبت خاصی در نگاهمان و در قلبمان حس میکردیم آمدنی کلی دست دست که بگویم یا نه که نفهمیدم یک لحظه گفتم میشود من با شما چند کلمه حرف بزنم، خانم بلند شد آمد طرفم گفتم من شب تاسوعا شما و همسر و پسرتونو خواب دیدم از شوق چشمانش پر از اشک شد و ادامه داد یا حضرت فاطمه س، بیا ببین همسرم را، ع ش روی دیوار است، اینبار نوبت من بود که با بهت نگاه کنم و بگویم همسرتون شهید شدن، گفت ع ش اونجا کنار ع ست ببین همین بود تا نگاهش قلبم ریخت و اشک از چشمانم جاری شد اولین بار نبود که رویای صادقانه ای میدیدم اولین بار نبود که پیغام می بردم اما او که فوت کرده است آنهم چهار سال پیش، خداوندا چه کنم چه بگویم، کم کم که حالم جا آمد خانم ادامه داد همسرم این جا را برای حسینیه وقف کرده و بانی هیات بوده است پسر بزرگم به او کمک می کرده و الان منو پسرم و هم محلی ها اینجا را می گردانیم اگر آقا خودش قبول کند و خدا بپذیرد، اشکهایمان جاری بود و به او گفتم آنقدر خوبی شما که بواسطه شما اعمال همسر و پسرتان را قبول کرده اند و دیگر باقی قضایا را نگفتم موردی نداشت بگویم اصل موضوع این بود که بگویم به او بداند که میدانند چقدر زحمت خاندان اهل بیت ع را میکشد و به او توجه خاص دارند پیرزن خستگی از تنش در رفت و همینکه بخاطر او از همسر و پسرش قبول د و گذشتند خودش کافی بود که این راز سر به مهر مانند بقیه دیده ها و شنیده های مگو بین منو آقا و متوفی برای همیشه امانت بماند که حفظ آبروی مسلمان از اهم واجبات است چه آنکه در میان ماست و چه آنکه از میان ما رخت بر بسته است.

خدا قبول کند از همه ان شاء الله